تبليغاتX
PARSEH
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385
سلام دوستان عزیز

می دونم که عادت کردید که من زود به زود آپ کنم

پس ناامیدتون نمی کنم

اما قول می دم مثل دفعه های قبل طولانی نباشه

راستی کل داستان شاز ده کوچولو را براتون لینک گذاشتم تا اگر ا حیانا کسی خواست

این داستان لطیف و زیبا را بخواند بتونه راحت پیداش کنه

اینم لینکش مسافر کوچولو برگردان احمد شاملو

 

براي ديدن تو از حادثه ها گذشتم

هنوز اي يار تنهايم
 به ديدار تو مي آيم
باز مي آيم
 اگر كه فرصتي باشد
مجال صحبتي باشد
حرف خواهم زد
براي دیدن تو از
 حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد اين
من از خدا گذشته ام
من از خدا گذشته ام

عذاب اين دريده ها
مرا شكسته بي صدا
دستي بكش به زخم من
كه از شفا گذشته ام
 كه از شفا گذشته ام
باورم كن باورم كن
من كه با تو صادقم
اگه خستم ، يا شكستم
هرچه هستم ، عاشقم
هر چه هستم ، عاشقم

منو بشناس و باور كن
 كه خسته ام ، خيلي خسته ام
اما هستم
تهي ماند و نشد آلوده دستم
 من به دنيا
دل نبستم
باورم كن ، باورم كن
من كه با تو صادقم
اگه خستم ، يا شكستم
هر چه هستم ، عاشقم
هر چه هستم ، عاشقم
هر چه بلا كشيده ام
من از وفا كشيدم
چه از وفاداري اين
 اهل وفا گذشته ام
من از وفا گذشته ام
 براي ديدن تو از
 حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد اين
 من از خدا گذشته ام
كفر اگر نباشد اين
 من از خدا گذشته ام

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:0 AM  توسط هستی  | 

شنبه بیست و یکم مرداد 1385

سلام

 

 

تقدیم  به همه شما عزیزان

امید وارم شادی مهمون دل همه شما باشه

مثل دل من

دلیلش را نمی دونم چیه اما یه مدته که رنگ های سیاه و سفید زندگی

برای من تغییر کرده اند

و حس میکنم دور و برم یه خورده روشن تر شده

شاید برای همینه که تصمیم گرفتم رنگ سیاه وبلا گم را عوض کنم

انقدر شادم که دلم میخواد این شادی را با همه شما مهربونا تقسیم کنم

شما که به من سر میزنید و منو خوشحال میکنید

و مخصوصا با تو

تو که با بودنت زندگی بازهم برام به درخشش در اومده

برای تو که شاید بودنت در کنار من به اندازه توقف پروانه ایی زیبا روی گلی تنها باشه

به اندازه یه دم یه نفس

اما می دونم که این بودن و ماندن انقدر تاثیر گذاره که رد ش تا ابد روی سطر سطر زندگی من

حک میشه

اما برای من این مهمه که الان صفحه زندگی من در کنار مهربانی ها و حرفها شیرین تو

و در کنار هم دردی های صبورانه ات دوباره داره مثل گذشته شفاف و پاک میشه

توکه همه بی حوصله گی های منو تاب میاری

ازت ممنونم

و هرگز فراموشت نمیکنم

نقش این دوستی کوتاه در قلب من عمیق و پایداره

برای ابد

دعایت میکنم خوشبخت باشی

تو هم تنها برای خود دعا کن

الهی گل کنددر آسمانها

خلوص غنچه سرخ دعایت

 

 

 

 

این گل زیبا تقدیم به قلب زیبای تو

 

 

 

 

در اولین پست هام براتون از مسافر کوچولو گفتم اون وقت شما هنوز همراه من نبودید

حالا میخوام دوباره اون مطلب را تکرار کنم ازتون میخوام که صادقانه نظرتون را بگید

برام خیلی مهمه حتما با دقت بخونید این مطلب را

 

من معنی عشق واقعی را با یک کتاب فهمیدم کتابی که دید منو نسبت به همه چی عوض کرد کتابی که به من فهموند چقدر نادان هستم  دلتون می خواد اسم این کتاب را بدونید ؟حتما خیلی از شما این کتاب را خوندید و یا حداقل اسمش را شنیدید "شازده کوچولو یا همون مسافر کوچولو" نوشته آنتوان دوسنت تگزوپری" من با این کتاب تونستم زندگی را معنا کنم خیلی عجیبه چون این کتاب فقط صد صفحه است اما اآنچنان عمیق و زیبا نوشته شده که با خوندنش قلب هرکس تکون می خوره برای همینه که محبوبترین کتاب قرن بیستم شناخته شده من تا قبل از دیدن این کتاب به عشق به یه چشم خیلی ...چه جور بگم عامیانه و سطحی نگاه می کردم اما حالا برام خیلی مقدس شده دلم می خواد یه قسمت از این کتاب را که اتفاقا از بقیه جاهاش بیشتر دوست دارم براتون بنویسم و باهم مرور کنیم چیزی را که شاید ر بافت زندگی همه ما گم شده باشه قسمتی که شازده کوچولو بعد از اومدن روی زمین و گذروندن یه سری از ماجراها با یه روباه روبرو می شه

روباه گفت: سلام      شهریار کوچولو گفت : کی هستی تو عجب خوشگلی        روباه گفت : یک روباهم من  شهریار کوچولو گفت :بیا با من بازی کن .نمی دانی چقدر دلم گرفته .... روباه گفت :نمی توانم آخر هنوز اهلیم نکرده اند .    شهریار کوچولو فکری کردو پرسید :اهلی کردن یعنی چه ؟    روباه گفت :چیزی است که پاک فراموش شده معنیش ایجاد علا قه کردن است . شهریار کوچولو پرسید : ایجاد علاقه کردن؟ روباه گفت : معلو است تو الا ن واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه دیگر نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من من هم بای تویک روباهم مثل صد هزار وباه دیگر اما اگه منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم تو برای من میان همه عالم موجود یگانه ایی می شوی من برای تو      شهریار کوچولو گفت : کم کم دارد دستگیرم می شود .... ......................... روباه گفت من زندگی یکنواختی دارم من مرغ هارا شکار می کنم آدمها مرا همه مرغ ها عین همند همه ی آدمها هم عین همند این وضع یکخورده خلقم را تنگ می کند . اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم چراغان کرده باشی آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند :صدای پای دیگران مرا وادارمی کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه یی مرا  از لانه ام می کشد  بیرون تازه نگاه کن آنچا گندمزار را می بینی برای من که نان نمی خورم گندم چیز بی فایده یی است پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد . اسباب تأسف است اما تو موهات رنگ طلاست پس وقتی اهلیم کردن محشر میشود گندم که طلایی رنگ است مر به یاد تو  می اندازد و صدای باد را هم که توی گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت....

روباه خاموش شدو و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد آن وقت گفت : اگر دلت می خواهد منو اهلی کن

شهریار کوچولو جواب داد : دلم که خیلی میخواهد اما وقت چندانی ندارم باید بروم دوستانی پیدا کنم واز کلی چیزها سر در آورم      روباه گفت : آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواد سر در آرد آدمها دیگر برای سر در آوردن از چیرها وقت ندارند.همه چیز را  همین جور آماده از دکانها می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها مانده اند بی دوست .... تو اگر دوست می خواهی خوب مرا اهلی کن!..

این قسمت کتاب به نظرمن تأثیر گذارترین قسمت اونه البته همه جای این کتاب کوچک زیباست اما وقتی به این قسمت می رسم تازه می فهمم علت اینکه در این عصر همه چیز خیلی قراردادی شده و همه انسانها در آخر رابطه ها شون به بن بست می رسند چیه بخاط اینکه اهلی نشده ایم و اهلی شدن رسمی است که پاک فراموشمان شده است وقتی کسی نباشد که اهلیمان کند زندگی چه معنیایی دارد وقتی هیچ خاطره ای با شیطنت قلبمان را غلقلک ندهد خاطر ه ساختن چه فایده ایی دارد

بیایید از همین لحظه عشق بورزید و خود را به دست این موج لطیف بسپاریم

اگه خواستید که بدونید سر انجام روباه ومسافر کوچولو شد برام تو قسمت نظرها بنویسید

دوستت دارم عزیزم

مسافر كوچولو ٭تكزوپِري با صمد برادر است!

ساكن ِ يه ستاره ام، مثل ِ مسافركوچولو!
خراب ِ عطرِ گـُـل ِ سرخ، منتظر ِ يه گفت ُ گو!
هي از تو چاه آب مي كشم، تا گل ِ سرخ تشنه نشه!
اون مي دونه كه دل ِ من، يه عمره كشته مرده شه!
همش باهاش حرف مي زنم، اما جوابم نمي ده!
هيشكي نمي دونه كه اون چه جوري اين جا رسيده!
براي بردن ِ دلم، يه روز در اومد از تو خاك!
قشنگ ُ ناز ُ خواستني، معصوم ُ بي گناه ُ پاك!

آي! گل ِ سرخ! آي! گل ِ سرخ! دخترك غنچه نشين!
چشمات ُ كه وا مي كني، اين من ِعاشق ُ ببين!
من مثِ تو يه عمره كه، ساكن ِ اين ستاره ام!
اسير ِ تنهايي شدم، دنبال ِ راه ِ چاره ام!

سكوت ِ سرد ِ گل ِ سرخ، با گريه هام نمي شكنه!
چشماش ُ بسته! مي دونم، اونم درست مثل ِ منه!
با ناز ُ عشوه ش دلم ُ تا اوج ِ ابرا مي بره!
اونم يه عمر ِ مث ِ من تو آسمون در به دره!
خوب مي دونم يه روز مياد، كه اون چشاش ُ وا كنه!
با دو چشم ِ خواستنيش، تو چشم ِ من نگا كنه!
با اين خيال ِ قيمتي، زنده گيم ُ مي گذرونم!
اون من ُ باور مي كنه! خوب مي دونم! خوب مي دونم!

آي! گل ِ سرخ! آي! گل ِ سرخ! دخترك ِ غنچه نشين!
چشمات ُ كه وا مي كني، اين من ِ عاشق ُ ببين!
من مث ِ تو يه عمره كه، ساكن ِ اين ستاره ام!
اسير ِ تنهايي شدم، دنبال ِ راه ِ چاره ام!●



این چند تا آهنگ زیبا را تقدیم می کنم به همه اونایی که وبلاگ منو می بینن

اولین آهنگ برای آخرین بار تقدیم به کسی که خودش خوب میدونه یا حداقل امید وارم که بدونه

 

 

میمیرم برات از روزبه که می دونم خیلی هاتو دوستش دارید

 

 

دوباره دل هوای با تو بودن کرده تقدیم به تو

 

غربت من .....از محسن یگانه .... به درخواست آقا رضا

 

سرسپرده....اندی..... باز هم به درخواست آقا رضا

لطفا نظرتون را در باره همه اینا صادقانه بگید

من متظرم

 

 

 

 


 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:55 AM  توسط هستی  | 

دوشنبه شانزدهم مرداد 1385

 

 

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علي گرفته باشد سر چشمه‌ي بقا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو اي گداي مسکين در خانه‌ي علي زن

که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من

چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهداي کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان

چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت

که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت

چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم

که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي

به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را»

ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا

 

شهريار

 

 

شبروان مست ولای تو علی

شب ز اسرار علی آگاه است ---------------- دل شب محرم سر الله است
شب شنفته ست مناجات علی ----------- جوشش چشمه‌ی عشق ازلی
شاه را ديده به نوشينی خواب ---------------------- روی بر سينه ديوار خراب
قلعه بانی که به قصر افلاک --------------------- سر دهد ناله‌ی زندانیِ خاک
اشکباری که چو شمع بيزار---------------------- میفشاند زر و می گريد زار
دردمندی که چو لب بگشايد ----------------------------- در و ديوار به زنهار آيد
کلماتی چو دُر آويزهی گوش ------------------- مسجد کوفه هنوزش مدهوش

شبروان مست ولای تو علی *** جان عالم به فدای تو علی
فجر تا سينهی آفاق شکافت ------------------ چشم بيدار علی خفته نيافت
ناشناسی که به تاريکی شب ---------------------- می
برد شام يتيمان عرب
پادشاهی که به شب برقع پوش ----------------- می
کشد بار گدايان بر دوش
تا نشد پردگی آن سر جلی -------------------- نشد افشا که علی بود علی
شبروان مست ولای تو علی *** جان عالم به فدای تو علی
شاهبازی که به بال و پر راز ---------------------------- می
کند در ابديت پرواز
عشقبازی که هم آغوش خطر ------------------------- خُفت در خوابگه پيغمبر
آن دم صبح قيامت تاثير---------------------------- حلقه
ی در شد از او دامنگير
دست در دامن مولا زد در --------------------------- که علی بگذر و از ما مگذر
شال شه وا شد و دامن به گرو ---------------- زينبش دست به دامان که مرو
شال می
بست و ندايي مبهم ----------------------- که کمربند شهادت محکم
شبروان مست ولای تو علی *** جان عالم به فدای تو علی
پيشوايي که ز شوق ديدار -------------------------- می کند قاتل خود را بيدار
ماه محراب عبوديت حق -------------------------- سر به محراب عبادت منشق
می
زندپس لب او کاسهی شير ---------------- میکند چشم اشارت به اسير
چه اسيری که همان قاتل اوست ----------- تو خدايي مگر ای دشمن دوست
شبروان مست ولای تو علی *** جان عالم به فدای تو علی
در جهانی همه شور و همه شر --------------------- ها عَلِیٌ بَشَرٌ کَيفَ بَشَر
کفن از گريه‌ی غسّال خجل --------------------------- پيرهن از رخ وَصّال خجل
شبروان مست ولای تو علی --------------------- جان عالم به فدای تو علی
 

 

سالروز مولای عاشقان امیر المومنان علی علیه السلام بر همه عاشقان مبارک

یا علی جان مقتدای من تویی

روز پدر بر همه پدرهای مهربان و اسطوره ایران زمین مبارک خصوصا پدرهای گلی که وبلاگ منو میبیند

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:2 AM  توسط هستی  | 

پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385

سلام

من امروز دلتنگم

دلتنگ خیلی از لحظه های زندگیم که میتونستم جور دیگه از کنارشون رد بشم

دلتنگ دوستایی که خیلی سال میشه که ندیدمشون

دلتنگ کسایی که تو گذشته های نچندان دور در کنار هم خاطره هایی ساختیم هر چند کوچیک

حتی دلتنگ کسی که در گذشته خیلی دور قلب منو زیر پاهاش خرد کرد و باعث شد من نسبت به عشق بی اعتماد بشم

دلتنگ اون کبوتری هستم که پیر بودو ناتوان و هرروز روی دیوار کوتاه حیاط ما می نشست

اما یه روز بلاخر اسیر دست گربه بد جنس عمه خانم شد

اما نه من دلتنگ اون گربه پرخور و اخمو هم هستم

دلم میخواد میشد یه جوری زمان را به عقب بر میگردوندم و با دقت بیشتری به اطرافیانم نگاه میکردم

شاید تو چین و چروک صورت مادرم  می تونستم آرامش از دست رفته ام را پیدا کنم

شاید تو شیطنتهای برادر کوچکم می تونستم شورو حال زندگی را ببینم

دلتنگم عجیب دلتنگم 

دلتنگ کسی که دوستم داشت و من با بی رحمی از کنار نگاههای ملتمسانه اش گذشتم

کاش میشد بر میگشتم و این بار حداقل برای یک بار هم که شده پای دردو دلش می نشستم

چون حالا میدونم که بر خلاف همه اون چیزهایی که اطرافیان به ما میگفتند عشق یه شهر واقع در آنسوی خط قرمز نیست

می دونم که همه ما یه جوارایی اسیر تب دلتنگی میشیم اسیر حسرتهای گوناگون

اما همین که تب فرو کش کرد خیلی راحت اونو فراموش میکنیم

و باز روی همه چیز پا میگذاریم

کاش میشد همه دیگر را بی توقع های رنگا رنگ دوست داشته باشیم

کاش میشد در برابر هر احساسی که به همدیگر میدیم انتظارات گوناگون را به سر هم آوار نکنیم

من امروز دلتنگ عشقم

دلتنگ عشقی پاک و معصومانه مثل اولین عشق که در دوره نوجوانی گریبان همه را میگیرد

عشقی گرم پاک و زلال               

دلتنگ عشقم عشقی که آرامش ببخشید .........

من امروز دلتنگ تو ام  آری تو که با حوصله پای غم نامه من نشستی

دوستت دارم

 

 

 

 

 

تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم

اما هنگامی که نیستی غمگینم

و به اسمان بالای سرت

و اخترانی که تو را می بینند

رشک میبرم

تو را دوست ندارم

اما نمیدانم چرا

آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند

وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام

چرا آنهایی که دوستشان دارم

بیشتر شبیه تو نیستند

تو را دوست ندارم اما چشمان گویایت

با آن نگاه عمیق و درخشان

بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان قرار میگیرد

آه میدانم دوستت ندارم

اما افسوس دیگران دل ساده م را

کمتر باور دارند

وچه بسابه گام گذر

میبینم که بر من میخندند

زیرا آشکارا می نگرند

نگاهم دنبال توست

 

 

منکه تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی

مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی

مهر دستان تو دنبال دعایی میگشت

بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی

از همین نغمه تاریک مرا ترساندی

بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست

بر لبت نام خدا بودومرا رقصاندی

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود

تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

جمع کن رشته تسبیح دلم پاره شده است

من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی

 

 

تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را

 

 

 

باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خودذ را هر روز
شوكتي مي بخشد
كودك خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را مي خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را

 

 

زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست
قصه ي شيريني ست
كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد

 

در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي

 

 

 

 

 

من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ

 

 

 

كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواند

 

 

 این را برای تو می نویسم

نمی دانم در پس افکار تو چه میگذرد نمی دانم

چه می اندیشی

اما کاش میتوانستم از خود و آنچه در دل دارم برایت بگویم

کاش میشد دنیا و زمان را تغییرداد حداقل آرزو دارم که کاش

امکانش برای یک لحظه و یک دم فراهم میشد

اما افسوس که میدانم مهر سکوت برای ابد بر لب من خواهد ماند

شاید قسمت این است که همیشه از پشت شیشه های بخار گرفته

به منظره بارش باران نگاه کنم

شاید هم باز بازیچه بازی تلخم که پایان آن شکست من است

شاید در نهاد همه انسانها این خواهش دل است که فریاد میکند

اما در نهاد من این عشق است که حکم میراند

مرا با خواسته هاو و هواهای بیهوده کاری نیست

و اگر تو می توانی از پس شیشه بخار گرفته هم گام من در گام برداشتن زیر باران

باشی  با من بیا وگرنه چون گذشته مرا در سکوت و تنهایی رها کن

 

 

 

 

من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد

من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:42 PM  توسط هستی  | 

یکشنبه هشتم مرداد 1385
امروز من خیلی خوشحالم

چون بارون میباره وقتی بارون میاد دل من برعکس هوای ابری صاف و آفتابی میشه

شفاف و درخشان

دلم میخواد تو این روز فقط شاد باشم

دلم میخواد برم بیرون و بدوم

دلم میخواد با کسی که دوستش داشته باشم و اون هم منو دوست داشته باشه برم بیرون

و ساعتها زیر نوازشهای باران قدم بزنم

دلم میخواد مثل دوران کودکی چشمام را ببندم و روی لبه جدول راه برم و درخشش باران را روی پوستم حس کنم

وقتی باران میباره دلم میخواد برم زیر باران و دعا کنم برای همه مردم

برای تمام بچه ها   برای تمام مادر ها    تمام پدر ها    برای تمام عاشقان تمام زندانی ها تما م کسانی که به نوعی اسیر زندگی هستند

هوا خیلی لطیف و زیباست کاش هوای دل همه ما مثل امروز بود تا دیگه هیچ ابر تیره ای هیچ زندگی را

تاریک نکنه

و اگه اشکی هم ریخته میشه فقط برای شفاف تر کردن دلها باشه

 

 

باران که می بارد همه شیشه ها ی بخار گرفته

انگشتان مرا به  خود میخوانند

و نام تو را فریاد میزنند

اما دل من سخت گرفته از

سختی نام تو

سختی قلب تو

و سر انگشتانم از بس نام تو را

بر سنگ نوشته  اند

به خون نشسته اند

................

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:26 PM  توسط هستی  | 

پنجشنبه پنجم مرداد 1385
آهنگ پایانی سریال وفا  

این اهنگ تقدیم به همه شمایی که به من لطف دارید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:12 PM  توسط هستی  | 

سه شنبه سوم مرداد 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:3 PM  توسط هستی  | 

دوشنبه دوم مرداد 1385
من امروز خیلی دلم گرفته خواستم فقط چند کلمه درد دل کنم

نمی دونم  چرا انسانها اینقدر راحت به خاطر تصورات و خواسته های خودشون قلب دیگران را میشکنن

نمی دونم چرا به خاطر افکاری که حتی مطمئن نیستن که درست باشه به راحتی دیگران را زیر پا میگذارن

شاید تقصیر ما فراموش کردن چند واژه ساده باشد  واژه هایی چون صداقت رفاقت مهر ورزی دوست داشتن عاطفه...  برای ما  همه چیز خلا صه شده در خواسته های خودمون در افکار خودمون در حدسیات خودمون و برامون مهم نیست با کاری که می کنیم ممکنه طرف مقابل را ازار بدیم

وقتی که پای ادعا کردن برسه همه میشه اخر دوستی و همدلی اما با یه امتحان ساده تو ساده ترین

واحد هم جا میمونن  و همدیگر را تنها میگذارن  وقتی نوبت به عمل کردن میرسه همه کم میارن

همونهایی که در ظاهر افکار هم را تایید میکنند در باطن به دنبال راهی برای رهایی هستند

کاش میشد افکار انسانها را از توی مانیتوری توی پیشانیشان خواند وفهمید که در دلشان چه میگذرد

کاش میشد ....

شاید حرفام بی سرو ته بود اما امروز خیلی دلم گرفته

از دست رفیقان چه بگویم گله ایی نیست                گر هم گله ایی هست دگر حوصله ایی نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم                    جز این به همه عمر مرا مشغله ایی نیست

خدایا کاش روزی برسه که همه انسانها حرف دل هم دیگه رو قبل از اینکه به زبون بیاد بخونن

کاش روزی برسه که دوست داشتنا صادقانه باشه نه فقط تو  چند کلمه حرف که راحت بشه بزنن زیرش

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:1 PM  توسط هستی  | 

Myspace, Myspace Graphics, Myspace Backgrounds