سلام
من امروز دلتنگم 
دلتنگ خیلی از لحظه های زندگیم که میتونستم جور دیگه از کنارشون رد بشم
دلتنگ دوستایی که خیلی سال میشه که ندیدمشون 
دلتنگ کسایی که تو گذشته های نچندان دور در کنار هم خاطره هایی ساختیم هر چند کوچیک
حتی دلتنگ کسی که در گذشته خیلی دور قلب منو زیر پاهاش خرد کرد و باعث شد من نسبت به عشق بی اعتماد بشم 
دلتنگ اون کبوتری هستم که پیر بودو ناتوان و هرروز روی دیوار کوتاه حیاط ما می نشست
اما یه روز بلاخر اسیر دست گربه بد جنس عمه خانم شد
اما نه من دلتنگ اون گربه پرخور و اخمو هم هستم 
دلم میخواد میشد یه جوری زمان را به عقب بر میگردوندم و با دقت بیشتری به اطرافیانم نگاه میکردم 
شاید تو چین و چروک صورت مادرم می تونستم آرامش از دست رفته ام را پیدا کنم 
شاید تو شیطنتهای برادر کوچکم می تونستم شورو حال زندگی را ببینم 
دلتنگم عجیب دلتنگم
دلتنگ کسی که دوستم داشت و من با بی رحمی از کنار نگاههای ملتمسانه اش گذشتم 
کاش میشد بر میگشتم و این بار حداقل برای یک بار هم که شده پای دردو دلش می نشستم
چون حالا میدونم که بر خلاف همه اون چیزهایی که اطرافیان به ما میگفتند عشق یه شهر واقع در آنسوی خط قرمز نیست 
می دونم که همه ما یه جوارایی اسیر تب دلتنگی میشیم اسیر حسرتهای گوناگون
اما همین که تب فرو کش کرد خیلی راحت اونو فراموش میکنیم
و باز روی همه چیز پا میگذاریم
کاش میشد همه دیگر را بی توقع های رنگا رنگ دوست داشته باشیم
کاش میشد در برابر هر احساسی که به همدیگر میدیم انتظارات گوناگون را به سر هم آوار نکنیم
من امروز دلتنگ عشقم
دلتنگ عشقی پاک و معصومانه مثل اولین عشق که در دوره نوجوانی گریبان همه را میگیرد
عشقی گرم پاک و زلال
دلتنگ عشقم عشقی که آرامش ببخشید .........
من امروز دلتنگ تو ام آری تو که با حوصله پای غم نامه من نشستی
دوستت دارم





تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم
اما هنگامی که نیستی غمگینم
و به اسمان بالای سرت
و اخترانی که تو را می بینند
رشک میبرم
تو را دوست ندارم
اما نمیدانم چرا
آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند
وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام
چرا آنهایی که دوستشان دارم
بیشتر شبیه تو نیستند
تو را دوست ندارم اما چشمان گویایت
با آن نگاه عمیق و درخشان
بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان قرار میگیرد
آه میدانم دوستت ندارم
اما افسوس دیگران دل ساده م را
کمتر باور دارند
وچه بسابه گام گذر
میبینم که بر من میخندند
زیرا آشکارا می نگرند
نگاهم دنبال توست

منکه تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی میگشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی
از همین نغمه تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بودومرا رقصاندی
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن رشته تسبیح دلم پاره شده است
من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی

تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را

باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خودذ را هر روز
شوكتي مي بخشد
كودك خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را مي خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را

زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ي شيريني ست
كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد

در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي

من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ

كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواند

این را برای تو می نویسم
نمی دانم در پس افکار تو چه میگذرد نمی دانم
چه می اندیشی
اما کاش میتوانستم از خود و آنچه در دل دارم برایت بگویم
کاش میشد دنیا و زمان را تغییرداد حداقل آرزو دارم که کاش
امکانش برای یک لحظه و یک دم فراهم میشد
اما افسوس که میدانم مهر سکوت برای ابد بر لب من خواهد ماند
شاید قسمت این است که همیشه از پشت شیشه های بخار گرفته
به منظره بارش باران نگاه کنم
شاید هم باز بازیچه بازی تلخم که پایان آن شکست من است
شاید در نهاد همه انسانها این خواهش دل است که فریاد میکند
اما در نهاد من این عشق است که حکم میراند
مرا با خواسته هاو و هواهای بیهوده کاری نیست
و اگر تو می توانی از پس شیشه بخار گرفته هم گام من در گام برداشتن زیر باران
باشی با من بیا وگرنه چون گذشته مرا در سکوت و تنهایی رها کن 


من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
