تبليغاتX
PARSEH
شنبه سی و یکم تیر 1385

فقط فرض كن!

فرض كن پاك كني برداشتم
و نام تو را
از سر نويس ِ تمام نامه ها
و از تارك ِ تمام ترانه ها پاك كردم!
فرض كن با قلمم جناق شكستم!
به پرسش و پروانه پشت كردم
و چشمهايم را به روي رويش ِ رؤيا و روشني بستم!
فرض كن ديگر آوازي از آسمان ِ بي ستاره نخواندم،
حجره ي حنجره ام از تكلم ترانه تهي شد
و ديگر شبگرد ِ كوچه ي شما،
صداي آواز هاي مرا نشنيد!
بگو آنوقت،
با عطر ِ آشناي اين همه آرزو چه كنم؟
با التماس اين دل ِ در به در!
با بي قراري ٍ ابرهاي باراني...
باور كن به ديدار ِ آينه هم كه مي روم،
خيال ِ تو از انتهاي سياهي ِ چشمهايم سوسو مي زند!
موضوع دوري ِ دستها و ديدارها مطرح نيست!
همنشين ِ نفسهاي من شده اي!

با دلتنگي ِ ديدگانم يكي شده اي!●
 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:29 PM  توسط هستی  | 

شنبه سی و یکم تیر 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:18 PM  توسط هستی  | 

شنبه سی و یکم تیر 1385

اگه مي موندي ‚ مي سوختي

قاب عكس لخت خالي
روي ديوار ميگه نيستي
همنفس بودي يهروزي
 ديگه نيستي ! ديگه نيستي
 تو ديگه نيستي و چشمات
 ديگه جاي گم شدن نيست
 بي تو تن پوش ترانه
مرهم زخماي من نيست
اگه مي موندي كنارم پابه پاي من مي سوختي
 آينه ي خاطره ها رو به يه گريه مي فروختي
تو بايد مي رفتي ‚ بانو ! موندنت سقوط ما بود
 حالا دوري اماهستي ‚ اين تمام ماجرا بود
 هنوزم وقتي شبام رو
با ترانه مي گذرونم
 بهترين ترانه هام رو
 تو دل خودم مي خونم
 تو رو مثل يه ستاره
 اونور گريه مي بينم
 همه گلايه هام رو
تو يه لحظه پس مي گيرم
اگه موندي كنارم پا به پاي من مي سوختي
آينه ي خاطره ها رو به يه گريه مي فروختي
تو بايد مي رفتي بانو !‌ موندنت سقوط ما بود
 حالا دوري اما هستي اين تمام ماجرا بود
 هنوزم وقتي شبام رو
 با ترانه مي گذروندم
 بهترين ترانه هام
تو دل خودم مي خونم
تو رو مثل يه ستاره
اونور گريه مي بينم
همه ي گلايه هام رو
تو يه لحظه پس ميگيرم
اگه موندي كنارم پا به پاي من مي سوختي
آينه ي خاطره ها رو به يه گريه مي فروختي
تو بايد مي رفتي بانو !‌ موندنت سقوط ما بود
 حالا دوري اما هستي اين تمام ماجرا بود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:16 PM  توسط هستی  | 

پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385

اولين غم و آخرين نگاه

چه شامها كه چراغم فروغ ماه تو بود
پناهگاهم شبم گيسوي سياه تو بود
اگر به عشق تو ديوانگي گناه منست
ز من رميدن و بيگانگي گناه تو بود
دلم به مهر تو يكدم غم زمانه نداشت
 كه اين پرنده ي خوش نغمه در پناه تو بود
عنايتي كه دلم را هميشه خوش مي داشت
 اگر نهان نكني لطف گاهگاه تو بود
بلور اشك به چشمم شكست وقت وداع
كه
اولين غم من آخرين نگاه تو بود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:33 PM  توسط هستی  | 

پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385
 زود زودي ! دير ديرم
من يه آواز اسيرم
 تو مثه ماه هلالي ! نازنين ! جاي تو خالي !
زير ضربه هاي رگبار
 تشنه ام ! تشنه ي ديدار
 من رو به خاطره نسپار
نگو روياي محالي ! نازنين ! جاي تو خالي !
خسيم از حضور بارون
 من رو از سرما نترسون
 توي چله ي زمستون
 لحظه ي تحويل سالي ! نازنين ! جاي تو خالي !
بي تو گريون با تو شادم
 اي علاقه ي دمادم
 سيب جادويي آدم
مجرمي اما زلالي ! نازنين ! جاي تو خالي !
وقتي بودي زنده بودم
 دل از اينجا كنده بودم
 مثل يه پرنده بودم
حالا تو شكسته بالي ‚ نازنين ! جاي تو خالي !
مثه رقص برگ زردي
 به شهاب شب نوردي
خواب ديدم كه برمي گردي
 توي كنج خوش خيالي ‚ نازنين ! جاي تو خالي !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:7 PM  توسط هستی  | 

پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:59 AM  توسط هستی  | 

چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385

وی در همه ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود.

مظهر یک دختر ، در برابر پدرش.

مظهر یک همسر ، در برابر شویش.

مظهر یک مادر ، در برابر فرزندانش .

مظهر یک زن مبارز و مسئول ، در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.

                        دکتر شریعتی

 

 

مریم مادر عیسی است.

و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم .باز در ماندم :

خواستم بگویم : فاطمه دختر خدیجه بزرگ است .

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه مادر حسنین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است.

دیدم که فاطمه نیست.

نه،اینها همه هست و این فاطمه نیست.

فاطمه،فاطمه است.

 

                                                                                 دکتر شریعتی.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:58 PM  توسط هستی  | 

سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:7 PM  توسط هستی  | 

سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:4 PM  توسط هستی  | 

دوشنبه بیست و ششم تیر 1385

وای باران باران

شیشه پنجره را باران شست  از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:3 PM  توسط هستی  | 

دوشنبه بیست و ششم تیر 1385
برای تو که میدانم هر روز این وبلا گ را میبینی

تو مثل خواب نسيمي به رنگ اشك شقايق
تو مثل شبنم عشقي به روي پونه عاشق
تو مثل دست سپيده پر از تولد نوري
تو مثل نم باران لطيف و پاك و صبوري
تو مثل مرهم ياسي براي قلب شكسته
تو مثل سايبان اميدي براي يك دل خسته
تو مثل غنچه لطيفي به رنگ حسرت شبنم
تو مثل خنده ياسي و مثل غربت يك غم
تو مثل جذبه عشقي در انتظار رسيدن
در امتداد نوازش گلي ز عاطفه چيدن
تو مثل نغمه موجي غريب و آبي و ساده
شبيه شاخه گلي كه افق به چلچله داده
تو مثل چكه مهري ز سقف سبز صداقت
تو مثل گريه شعري بروي صفحه غربت
تو مثل لذت رويا تو مثل شوق نگاهي
هزار مرتبه خورشيد و صد افق پر ماهي
تو مثل لطف بهاري پر از شكوفه خواندن
تمام هستي من شد ميان شعر تو ماندن
تو مثل هر چه كه هستي مرا به نام صدا كن
براي اين دل سرگشته وقت صبح دعا كن
 

 

اگه خوندیش و فهمیدی منظورم باتوست تو قسمت نظر بگو......

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:43 PM  توسط هستی  | 

دوشنبه بیست و ششم تیر 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:28 PM  توسط هستی  | 

دوشنبه بیست و ششم تیر 1385
با انکه قول داده بودم دیگر از غصه ننویسم

اما میخواستم بگویم این چه راز عجیبی است که انسان خاکی در هر کجای زمین که باشد حتی در موطن خود احساس غربت میکند

ساده بوديم ‚ ساده بوديم ‚ مثل قلب عاشق
 مثل ساحل يه دريا چش براهه خط قايق
 ساد هبوديم ساده بوديم خونه مون جاي صدا بود
 يه نمكدون شكسته ‚ ميون سفره ي ما بود
از عزيزترين عزيزا دم به دم دشنه مي خورديم
 وقت خواب جاي ستاره ‚ زخمامون رو مي شمرديم
قصه ‚ قصه ي سفر بود
 روي تيغه ي يه دشنه
 زندگي فقط همين بود
 دريا دور و لبا تشنه
ساده بوديم اما هيچكس حرفاي ما رو نفهميد
 هيچ كسي پولك نور رو رو شباي ما نپاشيد
 ساده بوديم كه بفهميم معني حادثه ها رو
بچشيم از اين رفيقا ! طعم تلخ پشت پا رو
 هر چي بوديم هر چي هستيم ‚ هنوزم مثل قديميم
اهل اين حال و هواييم مهمون همين گليميم
قصه ‚ قصه ي سفر بود
 روي تيغه ي يه دشنه
 زندگي فقط همين بود
 دريا دور و لبا تشنه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:7 PM  توسط هستی  | 

دوشنبه بیست و ششم تیر 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:25 PM  توسط هستی  | 

یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:54 PM  توسط هستی  | 

یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385

وی در همه ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود.

مظهر یک دختر ، در برابر پدرش.

مظهر یک همسر ، در برابر شویش.

مظهر یک مادر ، در برابر فرزندانش .

مظهر یک زن مبارز و مسئول ، در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.

                        دکتر شریعتی

 

 

مریم مادر عیسی است.

و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم .باز در ماندم :

خواستم بگویم : فاطمه دختر خدیجه بزرگ است .

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه مادر حسنین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است.

دیدم که فاطمه نیست.

نه،اینها همه هست و این فاطمه نیست.

فاطمه،فاطمه است.

 

                                                                                 دکتر شریعتی.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:46 PM  توسط هستی  | 

شنبه بیست و چهارم تیر 1385

این شعر خیلی به دل من نشست شاید بعضی ها بدونن چرا؟

شاکی پرونده سلا م درسته من متهمم حتی برای متهم شدن پیش تو هم کمم

تو حکم من نوشته بود طبق مواد یک و بیست تو روزگار من و تو این کارا عاقلانه نیست

معلومه عاقلانه نیست عاشق که عاقل نمیشه ولی با این جواب من حکمی که باطل نمیشه

شاکی محترم گلم بگو که زندونیم کنن بگو پیش پای چشات یک شبه قربونی ام کنن

بگو به افتخار تو بیان منو دار بزنن علت دیونگیمو تو کوچه ها جار بزنن

خلاصه که شاکی ماه ؛ صاحب پروند ه من خاطره گذشته هام مالک آینده من

متهمت قصدی نداشت عاشقیشو به دل نگیر فقط اونو قبول بکن به چشم مجرمی اسیر

اینجا وکیلی نمی آد که بگه من جنون دارم چون اگه آزادم کنن باز سرتو درد میآرم

شاکی پرونده من مزاحمت شدم ببخش مثل تموم لحظه ها بتاب و آروم بدرخش

متهمت قول می ده که دیگه به تو نامه نده درسته که دیوونس ولی موندن رو قول رو بلده

یادت باشه که لحظه صدور حکم تو محکمه دلت نسوزه نگذری از تقصیر متهمه

الهی دروازه بخت به روت همیشه و ابشه دست به خاکستر بزنی الهی که طلا بشه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:17 AM  توسط هستی  | 

شنبه بیست و چهارم تیر 1385

این لینک هم برای طرفداران جوک و مطالب فکاهی

امید وارم لذت ببرید اینو به درخواست یه دوست گذاشتم

برای طرفداران جوک

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:37 AM  توسط هستی  | 

شنبه بیست و چهارم تیر 1385

الف: اشتياق براي رسيدن به نهايت آرزوها

ب: بخشش براي تجلي روح و صيقل جسم
پ: پويايي براي پيوستن به خروش حيات
ت: تدبير براي ديدن افق فرداها
ث: ثبات براي ايستادن در برابر باز دارنده ها
ج: جسارت براي ادامه زيستن
چ: چاره انديشي براي يافتن راهي در گرداب اشتباه
ح: حق شناسي براي تزکيه نفس
خ: خود داري براي تمرين استقامت
د: دور انديشي براي تحول تاريخ
ذ: ذکر گوئي براي اخلاص عمل
ر : رضايت مندي براي احساس شعف

ز: زيرکي براي مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بيني براي شکافتن عمق دردها
س: سخاوت براي گشايش کارها
ش: شايستگي براي لبريز شدن در اوج....
ص : صداقت داشتن

ض : ضرر را تحمل كردن
ط : طاهر و پاك بودن در راهي كه قدم برداشته ايم
ظ : ظلم نكردن
ع : عمل به اين نكته ها

غ : غير از خودت ديگران را هم ديدن
ف : فكر فردايي بهتر
ق : قدر شناسي

ک : کمال گرايي
گ : گذشت کردن
ل : لزوم ايمان به قدرت لايزال و مهرباني هاش

م : مربي خود بودن
ن : نداشتن ترس و هراس از تلاش
و : وابسته پنداشتن موفقيت خود فقط به 2 نفر...خدا و خودمون
ه : هدف دقيق و مناسب داشتن
ي : يافتن راه درست براي رسيدن به هدف
با تشکر از آقای مهران مرادی برای ارسال این مطلب جالب و کار بردی
 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:18 AM  توسط هستی  | 

جمعه بیست و سوم تیر 1385

مهربانا دل افتاده ما را بپذیر

سادگی های دل ساده مارا بپذیر

تیغ بردار و به قربانی نذر و قسمت

سر ناقابل و آماده مارا بپذیر

کاسه ای آب بیاوردیم آخر ای خوب

این خداحافظی ساده ما را بپذیر 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:1 AM  توسط هستی  | 

چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385

این سطر مختصر را گفتم که او بخواند

هر چه به او نگفتم میخواهم او بداند

او اولش نمی خواست ترکم کند و لیکن

فهمید راز من را او رفت تا بماند

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:27 AM  توسط هستی  | 

چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:7 AM  توسط هستی  | 

چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:54 AM  توسط هستی  | 

چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:52 AM  توسط هستی  | 

چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385

 

 

این شعر از خودمه بخونید و نظرتون را صادقانه بگید لطفا

شبانه بی تو نشستیم و زار زدیم

شبانه بی تو دل خویش را به دار زدیم

زبان گریه ما را کسی نمی فهمید

به جای گریه تا صبحدم سه تار زدیم

شبی که طوفان در شاخسارمان پیچید

شبی که بی بهانه قید برگ و بار زدیم

خزان زمین و زمان را فرا گرفته بود م

در اوج ساده دلی حرف از بهار زدیم

چه اشتباه بدی بود بی تو ماندن نهان

به آب حادثه این بار بی گدار زدیم

شبی چه غم آلوده و تلخ بی تو گذشت

دوباره بر دل خود داغ انتظار زدیم

اینم یه شعر نیمچه نو

و این منم مسافری خسته

با لباسی خاک آلود از دلتنگیهای این سفر بی بازگشت

و چمدانی پر از سوغات خاطرات ترک خورده تلخ

کنار جاده ایی بی بازگشت در انتظار تو

به هر رهگذری شاخه گلی

ستاره ایی ... به یادگار میدهم

و این هم یه تک بیت

دیوارها به دردل من گوش میکنند

حتی به مهربانی دیوار نیستی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:27 AM  توسط هستی  | 

چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385

چقدر خوب بود که ما انسانها ارزش وجودی خومونو میشناختیم

و اونو به این راحتی زیر پاهای خواسته ها و امیالمون لگد کوب نمیکردیم

چقدر خوب بود که ما به خاطر فریب دادن طرف مقابلمون حرمت همه چیز را پایمال نمیکردیم

چقدر خوب بود که دنیای اطرافمون را برا اساس غرایزمون نمی سنجیدیم

کاش همدیگر را یه بار دیگه ببینیم

کاش همدیگر را یه بار دیگه بهتر ببینم

کاش بدونیم که به ارزش وجودی ما چیزی جز بهشت نیست

پس اونو جز به بهشت نفروشیم

کاش می دونستیم وقتی قلب یه نفر را میشکنیم

وقتی که کسی را فریب می دیم تا خودمون به خواسته هامون برسیم

وقتی اشک کسی را در میاریم به این دلیل که خودمون رابالا تر از اون می دونیم

فقط و فقط با این کار دل خودمون را سیاهتر کردیم

من عمیقا به این معتقدم که دست روزگار حسابدار خوبیه

و یه روزی هر بدی که کرده باشیم هر دلی که شکسته باشیم را در همین دنیا باید تقاصش را پس بدیم

پس بیایم قبل از اینکه روزگار به حساب ما رسیدگی کنه خودمون حسابمون را پا ک کنیم

 

خوشبخت ترین انسان کسی است که خداوند دلی پر از احساس به او داده است

هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود

داشتن احساس مثبت به زندگی در گرو داشتن احساس مثبت به خود است بنا براین با داشتن این نگرش به خود و زندگی است که زندگی معنایی کامل میابد

ثروتمند کسی نیست که بیشترینها را دارد کسی است که به کمترینها نیاز دارد

مواظب افکارتان باشید که آنها گفتار شما می شوند

مواظب گفتارتان باشید که آنها تبدیل به اعمالتان می شوند

مواظب اعمالتان باشید که آنها تبدیل به عادتهایتان می شوند

مواظب عادتهایتان باشید که آنها تبدیل به شخصیت شما می شوند

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:45 AM  توسط هستی  | 

سه شنبه بیستم تیر 1385

 

باتشکر از آقاسینا برای ارسال این شعر قشنگ

شب تو موهای قشنگت گل صد ستاره کاشته
گل لاله بوسه هاشو رولب تو جا گذاشته
دل آیینه شکسته از صدای هق هق من
بی تو بوی غم گرفته همه دقایق من
شعر دلتنگی من رو کاش میومدی می خوندی
غربت تنهاییامو مثل آتیش می سوزوندی
چه شبایی که با گریه پشت این پنجره موندم
همه غم های دلم رو به یاد چشم تو خوندم
می رسی یه روز تو از راه می دونم که دیر نمی شه
دل دلمرده عاشق از غم تو پیر نمی شه
شعر دلتنگی من رو کاش میومدی می خوندی
غربت تنهاییامو مثل آتیش می سوزوندی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:6 PM  توسط هستی  | 

دوشنبه نوزدهم تیر 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:23 PM  توسط هستی  | 

دوشنبه نوزدهم تیر 1385

for dear karan

 

You are a part of my being.

You mix with my thoughts, even the most studious, and

instead of disturbing them, you give them greater harmony and spirit.

My mind demands to think of you as my body breathes for only you.

I no longer control this simple task of exhaling, I’m certain that your love allows me to survive.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:31 PM  توسط هستی  | 

شنبه هفدهم تیر 1385

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب میکشم

چراغهای رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:42 PM  توسط هستی  | 

شنبه هفدهم تیر 1385

امروز دلم خیلی گرفته

اصلا قصد نداشتم تا چند روز هیچی بنویسم چون به قول یه خدایی در عرض یه هفته خیلی پر چونگی کردم اما انقدر دلم گرفته بود که نتونستم تحمل کنم درد تنهایی انقدر آزارم میده که نمیدونم چه جوری باهاش کنار بیام انقدر تنهام که شاید حتی خدا هم به پای تنهایی من نرسه در ظاهر هستند کسانی دور برم که باهاشون زندگی میکنم حرف می زنم راه می رم و میخندم اما در باطن خیلی تنهام خیلی به اندازه همه گلبرگهای گل یاس روی دیوار همسایه  به اندازه همه خندههای قشنگ مائده کوچولو...........

کاش قدر ت داشتم با این دیو تنهایی میجنگیدم و از پا درش می آوردم اما متاسفانه این تنهایی که باز منو از پا در آورده و داره داغونم میکنه

احساس میکنم همه زندگیم تبدیل به شب متراکمی شده که از شدت غلطت زیاد نفس را تو سینه ام بند آورده

بود دنیای تنهایی پر از زشتی و زیبایی و من بسیار تنهایم

شاید برخی ها بگن که تنهایی اصلا چیز بدی نیست اما چرا وقتی هیچ کس نباشه که حرف ترو بفهمه وقتی کسی رنگ درد تو نگاهت را تشخیص نده وقتی یه شونه مهربون نباشه که یه ساعتی سرت را بگذاری روش و گریه کنی وقتی همه بار زندگی همه بار عاطفی زندگی روشونه هات باشه وقتی همه از طلبکار باشن و هیچ کس هیچ محبت صادقانه ایی را تقدیمت نکنه خوب اگه کوهم باشی فرو میریزی و من امروز در آستانه فرو ریختنم

امروز احسا س می کنم همه غصه هام تو دلم آوار شده و داره داغونم می کنه

کاش می شد از اینجا میگریختم و به جهانی میرفتم که هیچ موجودی به خودش این اجازه را نده تا شادی های دیگران را غصب کنه

ببخشید مثل اینکه زیادی چرت و پرت گفتم

بهتره تا دل شما را هم مثل دل خودم سیاه نکردم برم  نمی دونم چرا حس می کنم به پایان زندگی نزدیکم

تا روزی دیگر و درد دلی دیگر

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:6 PM  توسط هستی  | 

شنبه هفدهم تیر 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:4 PM  توسط هستی  | 

شنبه هفدهم تیر 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:49 AM  توسط هستی  | 

شنبه هفدهم تیر 1385

من امشب می خواهم کمی از دایره شعرو عشق و احساس پا را بیرو بگذارم و برایتان از دردی حرف بزنم که سالهاست اندیشیدن به آن تا مغز استخوانم را میسوزاند شاید در این وبلاگ احساساتی و شاعرانه چنین کلماتی نگنجد اما نمی دانم چرا امشب حسی مرموز مرا چون خوره می خورد تا  از بی عدالتی سخن بگویم بی عدالتی که هم اکنون در تمام تارو پود این جامعه موج می زند اینهمه فرق بین حقوق ابتدایی زن و مرد

زنی که در شرع و قانون ایران علی رغم همه شعارها و حرفهای پوچ حتی از نظر ارزش وجودی نیز نیمی از بهای مردان را دار میباشد

شاید با خواندن این جملات خیلی از آقایان بخندند و متلک های مسخره پشت سر هم ردیف کنند اما وقتی یکی ازبستگان عزیزشان که از قضا زن هم باشد به دست قاتلی مذکر کشته شوند و آنها برای قصاص خون عزیز از دست رفته مجبور باشند که نیم از دیه قاتل را به او بپردازند تنها به این دلیل که دیه زن در ایران نیم دیه مرد است آنوقت شاید خنده بر روی لبهایشان خشک شود من حدود پنج سال است که در باره این موضوع می خوانم و می نویسم اما تا کنون یک دلیل شرعی یا قانونی موجه ندیده ام که این امر ا توجیه کند در صدر اسلام تنها دینه بردگان بود که با دیه انسان کامل برابری نمیکرد و نصف دیه آنها بود اما اکنون همین مادرانی که ما بهشت را زیر پایشان می دانیم ارزش وجودیشان با بردگان یکی است و این حقیقت تلخ تر از آن است که بتوان از ورای این کلمات خشک سوزاننده بودن آن را بیان کرد در جامعه ای که همه حرف از پیشرفت فرهنگ گفتگوی فرهنگها وتمدنهاو ........عدالت و مبارزه با تروریسم می زنند آیا کسی ازاین آقای ریس جمهور وباقی اعضا حکومت پرسیده که شما که اینمهمه نگران رعایت نشدن عدالت در کشور آمریکا فلسطین لبنان و.. می باشید چرا در حق  افرادی که بیش از نیمی از افراد کشورتان را تشکیل می دهند ظلم می کنید

چرا چون بردگان با آنها بر خورد می کنید و حتی خود را  محق می دانید که در طرز لباس پوشیدن آنها دخالت کنید گویی آنها موجودات طفیلی هستند که از خود هیچ اراده و اختیاری ندارن تا کی ما باید وجدان و حقانیت را زیر پاهای خود خواهی و جهالت و عصبیت لگد مال کنیم  اما یک چیز را خوب می دانم تا ما زنها خود نخواهیم هیچ کس نمی تواند به فریاد ما برسد

من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد چه کسی با دشمن بستیزد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:59 AM  توسط هستی  | 

جمعه شانزدهم تیر 1385

واین منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد  در ابتدای درک هستی آلوده زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

ستاره های عزیز ستاره های مقوایی عزیز وقتی  در آسمان دروغ وزیدن می گیرد

دیگرچگونه میشود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد

من سرم است من سردم است  انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

و زخم های من همه از عشق است

ازعشق عشق عشق

چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی

چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی

و چلچراغ ها را از ساقهای سیمی میچیدی

ودر سیاهی ظالم مر به سوی چراگاه عشق می بردی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:28 AM  توسط هستی  | 

جمعه شانزدهم تیر 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:24 AM  توسط هستی  | 

جمعه شانزدهم تیر 1385

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:12 AM  توسط هستی  | 

جمعه شانزدهم تیر 1385
تقدیم به اونکه ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:55 AM  توسط هستی  | 

پنجشنبه پانزدهم تیر 1385

*       این مطلب را دوستی به نام سینا به من داد با تشکر از او امیدوارم به دردتون بخوره به نظر من که جالب بود

خطا های مودم
600. اگر سيستم در حال شماره گيري باشد و دوباره شماره گيري نماييد اين خطا نمايش داده مي شود.

601. راه انداز Port بي اعتبار مي باشد.

602  . Port هم اكنون باز مي باشد براي بسته شدن آن بايد كامپيوتر را مجددا راه اندازي نمود.

603. بافر شماره گيري بيش از حد كوچك است.

604. اطلاعات نادرستي مشخص شده است.

 605. نمي تواند
اطلاعات Port را تعيين كند.

606
 . Port   شناسايي نمي شود.

607. ثبت وقايع مربوط به مودم بي اعتبار مي باشد.

608. راه انداز مودم نصب نشده است .

609. نوع راه انداز مودم شناسايي نشده است .


610. بافر ندارد .

چون طولانی بود بقیه را در ادامه مطلب آوردم حتما بخونید



ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:47 PM  توسط هستی  | 

چهارشنبه چهاردهم تیر 1385
دوستت دارم

به خاطر من نرو به شونه هام تکیه کن

بغضتو بشکن آروم بشین پیشم گریه کن

خسته نشو که اینجا آدم مهربون نیست

ستاره بختمون تو اوج کهکشون نیست

به خاطرمن بمون به خاطرت می مونم

خودم ستاره ات می شم تو می شی آسمونم

با رفتنت زندگی چیزی به جز قفس نیست

هوای بی تو بودن خالیه توش نفس نیست

به خاطر من بگو بگو که موندگاری

بگو جایی نمی ری حرفتو پس می گیری

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:20 PM  توسط هستی  | 

چهارشنبه چهاردهم تیر 1385

غرور نگذاشت بهت بگم قد خدا دوست دارم

حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره می شمرم

تنهایی عین یه تبر شکسته برگ و ریشه مو

سوزونده آفت غرور از حالا تا همیشه مو

کاش که میون من و تو تو اون روزا حصار نبود

هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود

انگار که تقدیر نمی خواست تو در کنار من باشی

منم بهار تو باشم تو هم بهار من باشی

یه خلوت ساکت و سرد انگار اسیرمون شده

نمی شه فکر دیگه کرد ما خیلی دیرمون شده

تو رفتی و حالا دیگه اونور دنیا خونته

انگار نه انگار که کسی اینور آب دیونته

تقصیر هر دومون بوده ما عشق نشناخته بودیم

باید یکی از ما دوتا غرور و می گذاشت زیر پا

آروم به اون یکی میگفت یه عاشق واقعی باش

جدایی دستای ما یه اتفاق ساده نیست

سواره هر گز با خبر از غصه پیاده نیست

حالاکه من تنها شدم قدر چشاتو می دونم

ولی نمیشه کاری کرد همیشه تنها می مونم

کاش توی دنیا هیچ کسی قربونی غرور نشه

راه دوتا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:44 PM  توسط هستی  | 

چهارشنبه چهاردهم تیر 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:50 PM  توسط هستی 

چهارشنبه چهاردهم تیر 1385

سارا سلام

 

این دو تا شعر تقدیم به سارایی که یه زمانی خوب میشناختمش

شما اگه پیداش کردید آدرس این وبلاگو بهش بدید

با موهای سیاه در هم صورتی آفتاب سوخته و نگاهی سر گردان

 

 

آمد درست زیر شبستان گل نشست

در بین آن جماعت مغرور خود پسند

یک تکه آفتاب نه یک تکه از بهشت

حالا درست پشت سر من نشسته است

این بیت مطلع غزلی عاشقانه است

این سومین ردیف نماز خیالی است

گلدسته اذان و منو های های های

الله اکبر انامن کل وادی است

سارا سلام اشهد و ان لا الله تو

با چشمهای سرمه ای انا الله مست

دل می برد که حی علی های های های

هر جا هست پرتو روی حبیب هست

بالا بلند عقد تو را با لبان من

آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست

بارا ن کل کل شب خرداد تو پارک

مهرت همان شب اشهد ان در دلم نشست

آشب کبو کبو تری از باممان پرید

نم , نم , نماز تو در بغض من شکست

مغضوب این جماعت پر های و هو شدم

افتادم از بهشت بر این ارتفاع پست

یک پرده باز پشت همین بیت می کشم

سارا گمانم آن طرف پرده مانده است

 

سارا چشات یه دنیا حرف و را زه     قصه من به اسم تو می نازه

دلم می خواد تنفست کنم باز               عین هوای دلنشین و تازه

عطر تو عطر باغای بهشته              تو قصه ها سارا یعنی فرشته

مثل پری تو شهر قصه هایی             مثل نسیم عاشقی و رهایی

تو اهل آسمونای بلندی                     سارای من تو هدیه خدایی

سارا ترانه ساز زندگیم باش                         تو بمون و عشق همیشگیم باش

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:18 PM  توسط هستی  | 

دوشنبه دوازدهم تیر 1385

من نباشم کی تو رویا موهاتو ناز می کنه

کی با بالا ی شکسته با تو پرواز می کنه

راس بگو من که نباشم اخمای پیشونیتو

کی می آد دونه دونه با حوصله باز می کنه

من نباشم کی میاد موقعه رفتن اشکاتو

می کنه بدرقه راه بلند سفرت

من نباشم  کی می گه حقا همیشه با توا

واسه خاطر تو جون می ده پشت پنجره

من نباشم کی واسه خوابت لالایی می خونه

تو تو هر دنیایی باشی باز تو دنیات می مونه

من نباشم کی بهت می گه بازم عاشقتم

اگه حتی دلمو بشکنه و برنجونه

من نباشم کی تحمل می کنه کار تو رو

با رقیب گشتنا و اذیت و آزار ترو

تو خودت داور میدون شو بگو من نباشم

کیه جواب نده تلخی رفتار تورو

من نباشم کی کلافت می کنه با سوالاش

کی تو رو بهم می ریزه با بیان خیالاش

من نباشم کی تو هر چیزی بگی گوش می کنه

کی بخاطر تو دنیا رو فراموش می کنه

من نباشم که تو رویا در و روت وا کنه

هر چی که گم می کنی یه جوری پیدا می کنه

من نباشم کی میاد انقدبرات دعاکنه

هر چی برگردونی روتو باز تورو صدا کنه

من نباشم می دونم تو استرحت می کنی

اولش ساده به این نبودن عادت می کنی

اما وقتی فهمیدی راست راستی عاشقت بودم

نمی گی اما یه کم احساس غربت می کنی

من نباشم اگه حس کردی یه کم غریب شدی

از یه عاشق یا یه شمع سوخته بی نصیب شدی

بنویس روکاغذ و بده دس باد بیاره

بنویس فقط تویی چون دیگه بی رقیب شدی

من میام گذشته رو می دم دس آب روون

بعدش م با التماس بهت می گم دیگه بمون

من نباشم می دونم فکر می کنی خودخواهیه

ولیاین حقیقته قصه آب و ماهیه

هیچ کسی نمی تونه انقد دوست داشته باشه

عشق من یه عشق آسمونی و الهیه

من نباشم به خدا قدر تورو نمی دونن

دوس دارن باهات بسازن ولیکن نمی تونن

منم می رم تا که نباشم ولی یک چیزو بدون

اونا هیچ کدومشون آخر باهات نمی مونن

 

for karan

 

Sine I meet you

I have been so happy

Except that I find

 Myself worrying all the time

 Worrying that I might disappoint you

 Worrying that our relation ship might end

 Worrying that you might not be happy

 Worrying that some thing might happen to you

I have fallen in love with u

And guess I worry so much

Because I think about you so much

از تنگنای مبحس تاریکی   از منجلاب تیره این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو      آه ای خدای قادر بی همتا

یکدم زگرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون

سینه من بینی این مایه گناه و تباهی را

دل نیست این دلی که به من دادی در خون تپیده آه رهایش کن

یا خالی از هوی و هوس دارش یا پای بند مهر و وفایش کن

تنها تو آگهی و تو می دانی اسرار آن خطلای نخستین را

تنها تو قادری که ببخشایی بر روح من صفای نخستین را

آه ای خدا چگونه تور ا گویم

کز جسم خویش خسته و بیزارم هر شب بر آستان جلال تو

گوئی امید جسم دگر دارم از دیدگان روشن من بستان

شوق به سوی غیر دویدن رالطفی کن ای خدا و بیاموزش

از برق چشم غیر رمیدن را عشقی به من بده که مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو یاری به من بده که در او بینم

یک گوشه از صفای سرشت تو یکشب زلوح خاطر من بزدای

تصویر عشق و نقش فریبش را خواهم به انتقام جفا کاری

در عشق تازه فتح رقیبش را آه ای خدا که دست توانایت

بنیان نهاده عالم هستی را بنمای روی و از دل من بستان

شوق گناه و نفس پرستی را راضی مشو که بنده ناچیزی

عاصی شود به غیر تو رو آرد راضی مشو که سیل سرشکش را

در پای جام باده فرو بارد

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:19 PM  توسط هستی  | 

دوشنبه دوازدهم تیر 1385

شبی پسر کوچکی نزد مادش که در آشپز خانه در حال پختن شام بود رفت و یک برگ کاغذ را به او داد مادرش دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته هارا باصدای بلند خواندپسرک با خط بچگانه نوشته بود

صورتحساب:

کوتاه کردن چمن باغچه                           5دلار

مرتب کردن اتاق خوابم                            1دلار

مراقبت از برادر کوچکم                            3دلار

بیرون بردن سطل زباله                            2 دلار

نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم             6 دلار

جمع بدهی شما به من :                         17 دلار

مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهی کرد و چند لحظه خاطراتش را مرورکرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحصاب پسرمان این عبارات را نوشت:

بابت نه ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا نظافت تو و اسباب بازیهایت هیچ

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد گفت مامان ........ دوستت دارم.

آنگاه قلم برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلا به طور کامل پرداخت شده

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:6 PM  توسط هستی  | 

دوشنبه دوازدهم تیر 1385

 

پیر مردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره دریایی به خاطر جزر و مد دریا در آنجا گرفتار شده بودند و دخترکی آنهارا به دریا می انداخت پیرمرد به دخترک گفت :دختر کوچولوی نادان تو که نمی توانی همه این ستاره های دریایی را نجات بدهی آنها خیلی زیاد هستند. دخترک لبخندی زد و گفت :می دانم اما این یکی را که می توانم نجات بدهم و یک ستاره دریایی را به  دریا انداخت.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:1 PM  توسط هستی  | 

یکشنبه یازدهم تیر 1385

FOR MY DEAR KARAN

I ALAWAYS THOGHT THAT .OUR KIND OF RELATIONSHIP ONLY EXISTED IN DREAM IN THE PAST I DIDN’T WANT TO LET ANY ONE REALLY KNOW ME NOW I FIND THAT I AM TELLING YOU THINGS ABOUT ME, THAT LONG A GO FORGOT BECAUSE I WANT YOU TO UNDERSTAND EVERY THING ABOUT ME IN THE PAST I ONLY WANTED PEOPLE TO SEE THE BEST OF ME NOW I FIND THAT MIND YOU ARE SEEING MY FAULTE.BECAUSE I WANT YOU TO ACCEPT ME, THE WAY I AM. IN THE PAST I THOUG THAT ONLY I COULD MAKE THE RIGHT DESICUSS FOR MYSELF .NOW.I CAN DISCUSS ALL MY IDEAS WITH YOU. BECAUSE I HAVE SUCH A COMPLET TRUST IN YOU .IN THE PAST LOVE WAS A WORD THAT I WASNOT SURE OF.NOW.IFIND THAT INSIDE OF ME.EVERY FIBER, EVERY NERVE, EVERY EMATION, EVERY FEELING IS EXPLODING. IN AN OVER WHELMING EMOTION OF LOVE RELATIONSHIP.ONLY EXISTED IN DREAM.NOW. I HAVE FOUND OUT THAT OUR KIND OF RELATIONSHIP. IS EVEN BETTER THAN MY DREAMS AND THE LOVE THAT I HAVE DISCOVERED IS ALL FOR U

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:59 PM  توسط هستی  | 

یکشنبه یازدهم تیر 1385

چقدر سخته که تموم لحظه های شب وروز روز و شب را فقط و فقط به بهانه اون سر کرده باشی و تموم برگهای زندگیت را بایاد اون رنگ بزنی یه روز صبح که ازخواب بیدار شدی بهت بگه خوب دیگه بسه برو از ت خسته شدم

گفتی محبت کن برو باشد خدا حافظ ولی       

 رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم

 

 

اگه تو مال من بودی ماه از چشات طلوع می کرد

پرستو از رو دست تو تغمه هاشو شروع می کرد

اگه تو مال من بودی انقدر غریب نمی شدم

من چی میخواستم از خدا دیگه اگه پیشت بودم

اگه تو مال من بودی چهنمم بهشت میشد

قصه عشق ما دوتا عبرت سرنوشت میشد

اگه تو مال من بودی میگذاشتمت روی چشام

بارون میخواستی میبارید ابر سفید گریه هام

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:48 PM  توسط هستی  | 

یکشنبه یازدهم تیر 1385

این شعر تقدیم به کسی که خودش خوب می دونه

 

بچه بودم نه دیگه منتظر زنگ بودم               

نه دیگه واسه تو و مثل تو دلتنگ بودم

بچه بودم تو نبودی شبا زود خوابم میبرد         

دل کوچیکم فقط غصه بازی رو میخورد

بچه بودم چقدر صاف و رون میخندیدم            

خوبیش این بود که ازت نمیخوامت نمیشنیدم

بچه بودم خیر از تو خبر از دروغ نبود           

سر فکرای پریشون اینقدر شلوغ نبود

بچه بودم دلمو هنوز کسی نبرده بود               

هنوزم خدا اونو دست خودم سپرده بود

بچه بودم کسی بیخود منو اذیت نمی کرد          

مث تو میون بازیا خیانت نمی کرد

بچه بودم کسی مثل تو باهام بد نمی شد            

بی توجه از کنار رویاهام رد نمی شد

بچه بودم نبود اونکس که بهم راس نمی گفت     

مث تو هیچکی بهم هرچی دلش خواس نمی گفت

بچه بودم توی قایق بی تو خیلی خوش گذشت    

دنیارو کاش می دادم سالا ی رفته بر می گشت

بچه بودم خبر از خواهش و التماس نبود          

لابه لای دفترم جز دو تا برگ یاس نبود

بچه بودم کسی مثل تو منو رنج نداد

برد و باخت تلخ ما مزه شطرنج نداد

بچه بودم چشم تو در به درم نکرده بود

اونروزا فکر و خیالت خبرم نکرده بود

بچه بودم اگه مثل حالا مجنون می شدم

از بزرگ شدن واسه ابد پشیمون می شدم        

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:20 PM  توسط هستی  | 

یکشنبه یازدهم تیر 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:41 PM  توسط هستی  | 

Myspace, Myspace Graphics, Myspace Backgrounds